حبه ی قندم
-
تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 4:58
دوباره بعد چند سال اومدم یه سر بزنم و دلم میخواست اولین مطلبی که میزارم در مورد قندم باشه، پسر شیرینم، میخوام بدونی من و بابا تمام تلاشمونو میکنیم که تو در آرامش و آسایش باشیتازگیا هم با هم کلاس مادر و کودک جدیدمون رو شروع کردیم امیدوارم خوشت بیاد و دوست داشته باشی، دلم میخواد تو یک محیط امن رشد کنی...
ازدواج من با سعید
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:24
دو ماه و 13 روز از عقدم با سعید, میگذره خدا رو شکر همه چی داره خوب پیش میره یه سری مشکلات ریزی هست ولی اونا هم چیزی نیست
یادگار...
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:11
سلاااااااااام خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا نمیدونم چرا گاهی خیلی دلم تنگ میشه برای بلاگفا... خب هشت نه ماهی از عمل بینیم میگذره و خیلی راضیم طبیعی شده و تنفسم هم خیلی بهتر شد، دستت درست دکتر جان!خب
قرارمون...؟!!!
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:50
سلام ما قرار گذاشته بودیم که بعد از 6 ماه دوباره با هم باشیم فردا میشه ششمین ماه، دقیقا همون روزی که قرارشو داشتیم ولی همه چی عوض شد محمد مریضه حالش بده منم که دیگه حالم معلومه ... دلم میخواست یه روز
عمل بینی
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:50
پس فردا یعنی دهم اردیبهشت وقت دارم برای عمل بینی، دکتر سعید عتیقه چی هم قراره عمل کنه خیلیییی استرس داشتم که خدا رو شکر الان کمتر شده امیدوارم همه چی درست پیش بره و همونی بشه که خودم میخواستم
روزای روشن ...
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:50
بالاخره منم از این دوران اومدم بیرون.... تا چند وقت پیش هنوز ناراحت میشدم البته نه واسه خودش فقط واسه خاطره هامون دیگه مهم نیست هرچی بود تموم شد حدود دو ماه و نیم از عمل بینیم میگذره راضیم ازش هنوزم داره بهتر میشه آهاااااااان دیشب با محمد آشنا شدم بنظر میاد پسر خوب و قابل اعتمادی باشه هرررر چنننند ک...
خستمممم
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 18:10
حالم خوش نیست محمد یکشنبه اومد قرار بود بعد از کار من بریم خونه بهار تا اخر شب تازه میگفت شبم بمونیم که من گفتم باشه واسه چهارشنبه که بنفشه بره تهران! دیروز که گفت کار داره و حدود ساعت 7:30 میاد, من از 6:30 از خونه زدم بیرون سر راه یکم میوه گرفتم و رفتم خونه بهار تند تند تمیز کردم خونشو نماز خوندم و...
عرفه
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 18:10
امروز روز دعای عرفه بود و فردا هم عید قربان امسالم روز عرفه با هم بودیم البته خیلی اتفاقی افتاد تو این روز ساعت 6 اومدیم خونه بهار یکم حرف زدیم یک ساعتی خوابید منم رفتم بیرون و اومدم قبل از اینکه برسم بهم زنگ زده بود که بیدار شده. الانم کنارمه قربون چشماش برم خوابید صدای خروپفش هم بلند شد خدایاااا ا...
خاطرات شمال
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 18:10
خاطراااات شمال محااااله یادم بره این حکایت منو محمده , امشب اومد خونه بهار از اول داشت خاطرات شمال رو تعریف میکرد اینکه رفتیم حرم و من سردم بود خاطرات نمک آبرود , غرق شدنمون .... خدایی هر ثانیه ی با هم بودنمون عالی بود امشبم شب خیلی خوبی بود مرسی محمد خدایا شکرت
بوسه
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:19
سلااااممممم خب از این مدل سلام کردنم معلومه که حالم خوبه. این چند روز به شدت دلم گرفته بود و دلم برای محمدم تنگ شده بود اصلا طاقت نداشتم مدام داشتم گریه میکردم تا اینکه بهش گفتم بیا ببینمت ... اخه شنبه هم با بچه های شرکت رفته بودیم ده بالا برای بازدید پروژه همین که به پیچ اول جاده رسیدیم بغض کردم دا...
دور بودن گاهی وقتا قشنگه !
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:19
الان تو راهه تهرانه فکر کنم تازه از کاشان رد شده , با مجتبی, خانومش و بچشون داره میره , میرن دنبال لوازم یدکی ماشین خارجی ...این دفعه رفتنشو دوست دارم چون آزادانه میتونم بهش زنگ بزنم و پیام بدم ظهر که از،شرکت میومدم خونه یهو یاد یه خاطره ی عالی یا بهتره بگم یه سورپرایز افتادم ... حدود یکسال پیش بود ...
شهاب بارون
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:19
دیشب آسمون ایران شهاب بارون بود خیلی دوست داشتم با هم میدیدیم ولی نشد منم که انقد ذوق این چیزا رو داشتم ندیدم و رفتم خوابیدم دیشب در حد یک ربع رفتم دیدمش حالش اصلا خوب نبود البته خودمم حال خوشی نداشتم و بغض تو گلوم بود ولی سعی میکردم محمد نفهمه که حالش بدتر بشه ... داره خودشو آماده آماده میکنه برای ...
خونه بهار
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:19
سلام دیشب ساعت 8 رفتیم خونه بهار، من و بهار زودتر رفتیم بعد محمد اومد( با مزدا3) محمد که اومد بغض کردم نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم رفتم تو اتاق .... خلاصه به زور خودمو نگه داشتم قلیون گذاشتیم قلیون کشیدیم و چای و میوه خوردیم بعد من و محمد خواستیم بریم بیرون که یهو یه آهنگ خوب اومد و بهار بهمون رقص ی...
شب خوب
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:19
بالاخره عیدی ما رو هم دادن ( بعد از 6 ماه)شبی رفتیم ازادگان.... سه بار کلی هم حرف زدیم توراه منم کلی غر زدم که چرا میخوای بری شمال این دختره رو با مزداتری میبری خب نباید ببره دیگه من غصه میخورم خداجونم خیلی شکرت
خونه ی مادر بزرگ
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:19
سلام امشب شام خونه مادربزرگ اونا دعوت بود قرار بود عصر با هم باشیم که کنسلش کرد گفت کار دارم و ... شبم رفت خونشون موند خیلی خیلیییی خیلیییی ناراحتم از عصر همش بغض تو گلومه خبر ندارم ازش خیلی سختههههه تازه فردا بابای اون تحفه میخواد بره ده از فردا شب میاد خونشون تا یکشنبه یکشنبه شب عروسی دارن, دوشنبه...
بی خبری
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:19
هنوز خبری ازش نیست منم اینجا نشستم دارم حرص میخورمهمین الان زنگ زد، میگه از 5:45 بیدارم یک دیقه دستم خالی نشده بهت زنگ بزنم آخه این حرفهههه؟؟؟؟ تازه هزار بارم بهش گفتم وقتی اونجایی من صبح مثل دیوونه ها میشم زنگ زده میگه فکر نکن خدااااااااااااااااااااااااااااااایا شکرت
هفته ی جدید ( سخت تر از همیشه)
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:19
داریم به هفته ی جدید نزدیک میشیم خیلی وقته از شروع این هفته میترسیدم یکشنبه صبح میخوان برن شمال امروز کلی اهنگ براش ریختم که تو راه اهنگ داشته باشه.... یچیزی خیلییی برام جالبه همیشه غم داشتم کوچیک و بزرگ اون لحظه خیلی برام سخت بود ولی هرچی بود گذشت الان وقتی به اون روزا نگاه میکنم میبینم که واقعا هی...
بچگی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:19
خیلی وقتا دلم میخواد برگردم به دوران بچگی که با چیزای ساده خیلی ذوق میکردم یا مثلا وقتی ناراحت میشدم ده دیقه بعدش همه چیز فراموش می شد... هرچند که دوران کودکی خوبی هم نداشتم همش دعوا و بحث! بابا نبود وقتی هم میومد سر بهونه های الکی مامان رو کتک میزد همش مجبور بودیم بریم تو خیابونا تا بابا بره آخه ای...
سفرنامه شماره یک
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 19:46
سلاااام صبح روز پنجشنبه حدود ساعت 6:30صبح ما حرکت کردیم, اصلا دلم نمیخواست برم فقط بخاطر امام رضا (ع)میرفتم که التماسش کنم بلکه گره از مشکلاتم باز بشه, خلاصه صبح رفتیم دنبال بهار و عابد و بعدم سید جعفر صدقه دادیم و رفتیم. منم سوییچ ماشینو گذاشته بودم رو چرخ که محمد بیاد ماشینو جابجا کنه تو سایه بزا
سفرنامه شماره 2
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 19:46
شب بیست و یکم ماه رمضون بود و.میخواستیم اون شب رو تو حرم احیا کنیم خیلی خسته بودیم قرار شد یک ساعتی بخوابیم و بعد بریم , تا نزدیک 11 خوابمون برد اخه فکر میکردیم مراسم مثل یزد اخر شب شروع بشه همون موقع ها پاشدیم تا اماده شدیم و خودمون رو رسوندیم به حرم ساعت نزدیک 1 شده بود ( هم مسیر رو بلد نبودیم هم