دیروز که گفت کار داره و حدود ساعت 7:30 میاد, من از 6:30 از خونه زدم بیرون سر راه یکم میوه گرفتم و رفتم خونه بهار تند تند تمیز کردم خونشو نماز خوندم و چای گذاشتم چند بار بهش زنگ زدم هی میگفت 10 دیقه دیگه کارم تموم میشه اخرش ساعت 9:15 اومد یکم حرف زدیم خیلییی سعی میکردم اروم باشم و گریه نکنم ولی نمیشد ساعت 10 که شد پا شد که بره انقدر عصبی شده بودم که هیچی نمیفهمیدم !!! من دوساعت منتظر بودم برای 45 دیقه؟!!! کلی عذر خواهی کرد و گفت فردا از ظهر میایم و حسابی حرف میزنیم ... امروزم که ظهر زنگ زد گفت کار دارم و یه ساعت میام میبینمت و فردا شب با هم میشیم عصرم زنگ زد گفت فردا شب باید برم عروسی .... واقعا حالم از خودم به هم میخوره چندین بار به فکر خودکشی افتادم ولی نمیتونم بار این گناه بزرگ رو به دوش بکشم ... مطمعنم خیلی دوستم داره و چون یک هفته نبوده زیاد کار داره اما این چیزا برای من قابل قبول نیست
خدایا کمک کن نمیدونم تا کی باید اینطوری بلاتکلیف باشم
برچسب:
نویسنده: کیان باقریان