
دوباره بعد چند سال اومدم یه سر بزنم و دلم میخواست اولین مطلبی که میزارم در مورد قندم باشه، پسر شیرینم، میخوام بدونی من و بابا تمام تلاشمونو میکنیم که تو در آرامش و آسایش باشی
تازگیا هم با هم کلاس مادر و کودک جدیدمون رو شروع کردیم امیدوارم خوشت بیاد و دوست داشته باشی، دلم میخواد تو یک محیط امن رشد کنی و جوونه بزنی قلب من
برچسب:
نویسنده: کیان باقریان
دو ماه و 13 روز از عقدم با سعید, میگذره خدا رو شکر همه چی داره خوب پیش میره یه سری مشکلات ریزی هست ولی اونا هم چیزی نیست
برچسب:
نویسنده: کیان باقریان
سلاااااااااام خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا نمیدونم چرا گاهی خیلی دلم تنگ میشه برای بلاگفا... خب هشت نه ماهی از عمل بینیم میگذره و خیلی راضیم طبیعی شده و تنفسم هم خیلی بهتر شد، دستت درست دکتر جان!خب
برچسب:
نویسنده: کیان باقریان
برچسب:
نویسنده: کیان باقریان
پس فردا یعنی دهم اردیبهشت وقت دارم برای عمل بینی، دکتر سعید عتیقه چی هم قراره عمل کنه خیلیییی استرس داشتم که خدا رو شکر الان کمتر شده امیدوارم همه چی درست پیش بره
و همونی بشه که خودم میخواستم
برچسب:
نویسنده: کیان باقریان
بالاخره منم از این دوران اومدم بیرون....
تا چند وقت پیش هنوز ناراحت میشدم البته نه واسه خودش فقط واسه خاطره هامون
دیگه مهم نیست هرچی بود تموم شد
حدود دو ماه و نیم از عمل بینیم میگذره راضیم ازش هنوزم داره بهتر میشه
آهاااااااان دیشب با محمد آشنا شدم بنظر میاد پسر خوب و قابل اعتمادی باشه
هرررر چنننند که نمیشه به آقایون اعتماد کرد
برچسب:
نویسنده: کیان باقریان
برچسب:
نویسنده: کیان باقریان
امروز روز دعای عرفه بود و فردا هم عید قربان
امسالم روز عرفه با هم بودیم البته خیلی اتفاقی افتاد تو این روز
ساعت 6 اومدیم خونه بهار یکم حرف زدیم یک ساعتی خوابید منم رفتم بیرون و اومدم قبل از اینکه برسم بهم زنگ زده بود که بیدار شده.
الانم کنارمه قربون چشماش برم خوابید
صدای خروپفش هم بلند شد 
خدایاااا امشب یه طور ویژه ای شکرت
برچسب:
نویسنده: کیان باقریان
خاطراااات شمال محااااله یادم بره 
این حکایت منو محمده , امشب اومد خونه بهار از اول داشت خاطرات شمال رو تعریف میکرد اینکه رفتیم حرم و من سردم بود
خاطرات نمک آبرود , غرق شدنمون .... خدایی هر ثانیه ی با هم بودنمون عالی بود
امشبم شب خیلی خوبی بود مرسی محمد
خدایا شکرت 
برچسب:
نویسنده: کیان باقریان
برچسب: بوسه,
نویسنده: کیان باقریان
الان تو راهه تهرانه فکر کنم تازه از کاشان رد شده , با مجتبی, خانومش و بچشون داره میره , میرن دنبال لوازم یدکی ماشین خارجی ...این دفعه رفتنشو دوست دارم چون آزادانه میتونم بهش زنگ بزنم و پیام بدم
ظهر که از،شرکت میومدم خونه یهو یاد یه خاطره ی عالی یا بهتره بگم یه سورپرایز افتادم ... حدود یکسال پیش بود فکر کنم من شرکت بودم حدود ساعت 5-5:30 عصر بود یهو محمد زنگ زد گفت نزدیک شرکتم کارت تموم شد بیا بیرو
دیشب آسمون ایران شهاب بارون بود
خیلی دوست داشتم با هم میدیدیم ولی نشد منم که انقد ذوق این چیزا رو داشتم ندیدم و رفتم خوابیدم دیشب در حد یک ربع رفتم دیدمش حالش اصلا خوب نبود البته خودمم حال خوشی نداشتم و بغض تو گلوم بود ولی سعی میکردم محمد نفهمه که حالش بدتر بشه ...
داره خودشو آماده آماده میکنه برای معافی، دوشنبه باید تست بده و اگر تپش قلبش بالا باشه معاف میشه
فقط خدا کنه این روزها زودتر تموم بشه
سلام
دیشب ساعت 8 رفتیم خونه بهار، من و بهار زودتر رفتیم بعد محمد اومد( با مزدا3) محمد که اومد بغض کردم نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم رفتم تو اتاق .... خلاصه به زور خودمو نگه داشتم قلیون گذاشتیم قلیون کشیدیم و چای و میوه خوردیم بعد من و محمد خواستیم بریم بیرون که یهو یه آهنگ خوب اومد و بهار بهمون رقص یاد داد اول از چند تا حرکت پا شروع کرد و کم کم یکم بهش دست اضافه کرد... برای چند دیقه ای حالمون بهت
بالاخره عیدی ما رو هم دادن ( بعد از 6 ماه)شبی رفتیم ازادگان.... سه بار کلی هم حرف زدیم توراه منم کلی غر زدم که چرا میخوای بری شمال این دختره رو با مزداتری میبری
خب نباید ببره دیگه من غصه میخورم
خداجونم خیلی شکرت
برچسب:
نویسنده: کیان باقریان
سلام
امشب شام خونه مادربزرگ اونا دعوت بود قرار بود عصر با هم باشیم که کنسلش کرد گفت کار دارم و ... شبم رفت خونشون موند
خیلی خیلیییی خیلیییی ناراحتم از عصر همش بغض تو گلومه خبر ندارم ازش خیلی سختههههه تازه فردا بابای اون تحفه میخواد بره ده از فردا شب میاد خونشون تا یکشنبه
یکشنبه شب عروسی دارن, دوشنبه صبح هم میرن شمال
اخه من چه گناهی کردم !!!!!!
خدایا شکرت